«جیمز»
مکس از شوک درمورد و بهم توپید
مکس- تو الان اونجا چیکار کردی؟ چی گفتی؟ میخوای با دختر اون یارو ازدواج کنی؟ اصن میفهمی داری چیکار میکنی؟ نکنه من اشتباه شنیدم چون همچین کار احمقانه ای از تو بعیده.
-اههه مکس بسه دیگه سرم رفت. من فکر کردم دخترش براش خیلی مهمه و این بزرگترین ضربس
مکس- اوکی ولی بزرگتر از ضربه ای که به اون میزنی رو به دخترش میزنی
-من با دختره کاری ندارم که میبرمش یه کشور دیگه عشق کنه و صفا سیتی
مکس- عشق صفا سیتی؟؟ وقتی از خانوادش جداش کنی عشق میکنه؟ وقتی بشی شوهرش و دیگه نتونه با هیچ پسری باشه عشق میکنه؟ اگه در وضعیت کنونی عاشق کسی باشه که دیگه بدتر. پدرش بعد یه مدت دخترشو فراموش میکنه و به زندگیش ادامه میده ولی اون دختر تا آخر عمر زجر میکشه تو کی انقدر بی رحم شدی؟ اصن همه ی اینا به کنار، کاترین رو چیک...
با باز شدن در خونه و خارج شدن دختره ازش حرفش نصفه موند.
(...اتفاقات پارت قبل همتم نیس دوباره بنویسم...)
با تعجب به رفتن دختره نگاه کردم. بغضش قلبمو خراش داد. مکس راست میگفت. پسره که اسمش لوکا بود با شتاب به سمتم اومد و رشته ی افکارم پاره شد. یقمو تو دستاش گرفت و فریاد زد
لوکا- الان خوشحالی؟ الان حالت خوبه؟ داری گند میزنی تو زندگیش خوشحالی؟
نگاه خشمگینشو به چشمای خونسردم دوخته بود و محکم نفس میکشید. هیچکدوم حرفی نمیزدیم و فقط بهم نگاه میکردیم. که جیغ دختره ارتباط چشمی مارو قطع کرد:
جولیکا- لوکاااا ولش کن.
دست پسررو کشید. بین گریه هاش سر پسره فریاد زد
جولیکا- داری چیکار میکنی؟ اوضاع رو برام بدتر نکن. این مشکل منه. انقدر دخالت نکن. برو خونه ی خودت. من یجوری مشکلمو حل میکنم.
لوکا- چی میگی؟ مشکل تو مشکل منم هست.نمیزارم با این عوضی بری. نمیزارم.
جولیکا- اینطوری میخوای نزاری؟ با زدن این؟ برو بدترش نکن. برووو
لوکا- الان میرم جلوی چشمت نباشم. میرم چون عصبانی هستی. ولی برمیگردم. قول میدم برگردم و جلوی این مشکلتو بگیرم. قول میدم
نگاه خشمگینی بهم انداخت و از کنارم رد شد و رفت...
برچسب:
نویسنده: سجاد صفری