«جولیکا»
حرفاشون خنجری بود که تو قلبم فرو رفته بود. قلبم خورد شد. تیکه تیکه شد. کاش هیچوقت پشت این دیوار نمیومدم این چیزارو نمیشنیدم. اصن کاش هیچوقت از اتاقم بیرون نمیومدم تا این اتفاق نمیافتاد. لبخندش بخاطر اینکه منو از دست میده نه پولو حالمو بدتر میکرد.
بابا- جولیکا دخترم بیا بیا که بدبخت شدییییم
پوزخند زدم. صدای ناراحتش با لبخندش تضاد داشت اونم زیاد.
یکم صبر کردم و بعد از پشت دیوار مثلا نگران اومدم بیرون.
-چی شده؟
لوکا هم بعد من اومد با نگرانی پرسید
لوکا- چخبره چه اتفاقی افتاده؟
بابا- بدبخت شدیم بدبخت شدیم
لوکا- چی شده بابا بگو دیگه
بابا- جولیکای بابا آخه چرا اومدی جلوی اون عوضی بدبختمون کردی
لوکا- چی شده بابا بگو دیگه انقدر گُنگ نباش
بابا- هیچی پسرم هیچییی کوتاه بگم ورشکست شدم و اون عوضی بهم پول قرض داد و فک کردم فرشتس اما اون خود شیطان بود. اون پول زیادو یه هفته ای خواست و امروز وقتم تموم شد و اون با دیدن جولیکا دخترمو جای پول خواست. چکار کنم. ببخشید دخترم ببخشید
بازیگر خوبی بود. بغضم داشت میترکید. پا تند کردم از خونه زدم بیرون. نمیخواستم اشکامو ببینه. تا خارج شدم دستم کشیده شد. برگشتم و با لوکا روبرو شدم.
لوکا- وایسا کجا میری؟ باید این مشکلو حل کنیم.
-لوکا میشه ولم کنی نیاز به تنهایی دارم.
لوکا- نه نمیشه الان باید بمونی و مشکلو حل کنیم نه اینکه فرار کنی.
صدای پر بغضم بالا رفت
-این مشکل حل نشدنیه اون مرد عوضی که پدر صداش میکردم زندگی من براش بی ارزش تر از پولاشه. داره منو به دست یه نامردی میده و خوشحاله که پولاش براش میمونه. این مغز و قلب ظرفیتشون کمتر از تحمل این محوره.
لوکا- چی میگی تو؟ فک نمیکردم یه اتفاق بد بیوفته یه نفرو اینجوری قضاوت کنی.
-تو نشنیدی. تو حرفای اون دوتا عوضی رو باهم نشنیدی. تو لبخندش بخاطر شرط اون مرد رو ندیدی. تو خوشحالیشو ندیدی. اون بازیگر خوبیه که تو تحت تأثیر قرار گرفتی.
نگاه شوک زدشو بهم دوخت. اشکام صورتمو خیس کرده بود.
لوکا- نمیزارم. نه نمیزارم. نمیزارم این کارو باهات بکنه.
پوزخند زدمو دستمو از تو دستش کشیدم بیرون.
-دیره دیگه دیره.
آغاز کردم با آخرین سرعت دویدن. مامان کجایی؟ داداش بزرگه کجایی؟ کجایین ببینین چقدر بدبختم...
اصن رمانو درام کردم
پارت نوش نگاتون عشقا
برچسب:
نویسنده: سجاد صفری