الکسا...
بعد از چیدن وسایلم سیمکارت تازهمو انداختم تو گوشیم و سیمکارت قبلیمو شکستم
من باید هرچی از الکسا هست رو دور بریزم و تبدیل شم به میشل جونزی که خانوادشو تو تصادف از دست داده و دنبال کار میگشته و اومده بادیگارد شده
خب الان من باید چه کنم؟ بشینم اینجا تا این یارو بیاد بریم جایی؟ تو همین فکرا بودم که صداهایی از بیرون شنیدم
الکس...
تام-اون برگه رو بده خودم بهش میدم
-عه؟ مطمئنی؟ من که فک میکنم قراره بهش ندی و بپیچونیش بری بیرون
تام-میدونستی خیلی ادم رو مخی هستی؟
-من رو مخ. ولی به فکرتم عزیزم
تام-اگه قراره باهام همه جا بیاد نباید بگه بادیگاردمه. نمیخوام همجا بگین از یه دختر باختم
صدای خنده ریزی اومد و بعد در اتاق باز شد و میشل اومد بیرون. تام با دیدنش اخماشو کرد توهم. میشل بزور نیششو جمع کرد و گفت:
میشل-ببخشید از عمد گوش نمیدادم شما خیلی بلند حرف میزدید و خب مبحث بحث من بودم
تام-اهان یعنی مبحث تو نبودی گوش نمیدادی؟
میشل-اونموقع به دلیل اول گوش میدادم
تام دهنو وا کرد چیزی بگه که پریدم وسط بحثشون
-شما دوتارو ول کنن تا صبح میخواین کل بندازینا بابا باهم کنار بیاین دیگه قراره یه سال همو تحمل کنین روز اول انقد باهم بدین تا یه سال میخواین چه کنین؟ خانوم جونز بفرمایید این برنامه ی تامه در این ساعات باهاش میرید و اگه خارج از این تایم خواست جایی بره باهاتون هماهنگ میکنه
جمله ی اخرو با حرس به تام گفتم
-و اینکه اگه خواستین جایی برین لطفا هماهنگ کنید و بگید کی برمیگردید. روزایی رو هم مشخص میکنیم که شما بتونید برای خودتون باشید
میشل-اهان ممنون
زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم که تام گفت
تام-خودت قبول کردی بیای تو این زندان
میشل با تعجب نگاش کردو گفت
میشل-واو چه گوشایی داری.
نگاشو داد به برنامه ای که تو دستاش بود. ساعتشو نگاه کرد و گفت:
میشل-در زمان حاضر تا یک ساعت دیگه که جلسه دارین جایی نمیخواین برید؟
-نه شما یک ساعت دیگه بیاید بیرون تا بریم
تام-من کار دارم بیرون میخوام برم کافه ی هری امروز میخواد افتتاح کنه میخوام برم
-تا جایی که من میدونم بهش گفتی بخاطر جلست نمیری
تام-نظرم عوض شد مشکلیه؟
-نخیر اگه اینجوریه که منم میام
تام-لعنت بر خرمگسای جامعه
میشل...
مثلا میخواست الان با اشاره غیر مستقیم بهم بگه خرمگس؟ باشه
راهمو کشیدم رفتم تو اتاق. مطمئنن قراره با وجود این پسره ی گند دماغ سال سختی رو بگذرونم.
یه ساپورت مشکی پوشیدم با یه تاپ مشکی چکمه های چرم تا زانو و کت نیم تنه ی چرم موهامو بستم بالا و رفتم بیرون.
دیدم الکس به دیوار تکیه داده. با بیرون رفتنم با یه نگاه براندازم کرد و در اتاق تامو کوبید.
الکس- تام اون تو داری چه میکنی؟ تو که همیشه دو دیقه ای حاضر بودی
از اونجایی که من خدای کرم ریزیم تا ته نقششو رفتم. پسره ی مسخره. رامو کج کردم برم تو اتاق. میخواد اذیت کنه؟ هه نمیدونه با کی طرفه از صدای باز شدن در الکس برگشت
الکس-شما کجا میری؟
-اصن قرار نیس بره کافه مثلا میخواست منو اذیت کنه. تایم جلستون میام فعلا
رفتم تو و درو بستم.
برچسب:
نویسنده: سجاد صفری